|
امروز، دوازدهم آبان ماه هشتاد هشت، روزی
هست که نشاط و سرزندگی در شهر اصفهان دوباره به جریان در اومد. از دیشب که این خبر
بطور اس ام اسی بین اهالی شهر پیچید، انتظار می رفت که امروز صبح مردم اینچنین به
کنار زاینده رود بیاند. حالتی بین شادی و غم. برای نگارنده که حالت غم اش بیشتر
بود. دارم
کیف می کنم از این لذت بی حد از
دیدن این در به دری کلاغ ها کلاغ
هایی که روزی کف زاینده رود واسه خودشون فرمانروایی می کردند و امروز
صبح چشماشون از تعجب داره بیرون می افته. برای دیدن عکسها در اندازه بزرگتر، لطفا به روی آنها کلیک کنید.
ای لزج مایع ارغوانی با طعم سیب تا به کی می خواهی بگردی این چنین گرم در شریان تاریک رگ هام نکند چشم انتظار زخمی تازه ای تا فواره زنی بر خشکی پوست من!؟ خون من گاه که هول می کنی سرفه های ساعت سرخ طاقت از من می گیرد می شنوی؟!... بیا این نشانی ی تمامی ی شاه رگ هایم من هنوز زنده ام... شعر: مرتضا بصراوی / عکس: احسان تحویلیان Canon 40D, Sigma 18-50, f/5, iso 100, exposureTime 1/200s
اسطوره های عامه پسند قسمت اول: بوچ و ساعت
طلا داستان از آنجا شروع می شود که پدرپدربزرگِ بوچ،
یک ساعت مچی طلا می خرد و به دست می بندد. این رویداد همزمان است با جنگ جهانی
اول. ساعت دست به دست از پدرپدربزرگ به پدربزرگ و از پدربزرگ به پدر بوچ می
رسد و او هم ساعت را به دست می کند. حواسمان باشد، العان دیگر جنگ جهانی اول و دوم
تمام شده است و پدر بوچ دارد در ویتنام با «ویت کنگ» ها می جنگد. پدر بوچ
اثیر می شود ولی نمی خواهد ساعت طلا که میراث خانوادگی اش است به دست دشمن بیفتد. او
ساعت را در تنها محل موجود در بدن خود مخفی می کند. او این توده چرک آلود را پنج
سال به مقعد می کشد و در نهایت بر اثر عفونت، اسهال خونی می گیرد و جان می دهد.
دوستِ پدر بوچ هم طبق وصیت و رفاقتش قبول میکند این ساعت را به بوچ
برساند و در نتیجه او هم دوسالی ساعت را در بدن خود تحمل می کند و سرانجام آزاد می
شود و به خانه باز می گردد. او این داستان را بی کم و کاست برای بوچ تعریف
می کند و او را خوب شیرفهم می کند که مبادا ساعت را از دست بدهد. حالا چندین سال
از آن واقعه گذشته و بوچ که یک بوکسور گردن کلفت است، سر میز مذاکره با مارسلوس
والاس – رئیس یک باند گانگستری - نشسته و قبول می کند در ازاء پول، بازی بعدی
را در راند پنجم به فلوید ببازد و ناک اوت شود. بوچ که آنچنان هم
آدم درست و حسابی ای نیست، پول ها را از مارسلوس گرفته و بر روی بازی خود
شرط می بندد و برخلاف قولی که به مارسلوس دارده بجای آنکه در بازی ببازد، فلوید
بدبخت را آنچنان می زند که مرحوم شود. بعد از آن بوچ نیمه عریان از پنجره
سالن مسابقه فرار می کند. تا اینجا انگار دنیا بر وفق مراد بوچ است ولی بر
اثر یک سهل انگاری، ساعت طلای موروثی را در خانه خود جا می گذارد. اکنون بوچ
بر سر یک دو راهی است، به خانه اش باز گردد و با گانگستری بی رحم که مارسلوس
در خانه او به کمین گذاشته روبرو شود و یا اینکه قید ساعت طلا و زجری که پدرش
کشیده را بزند و برود در سواحل کارائیب شیلنگ تخته به اندازد. این شرح مختصری بود بر چند سکانس از فیلم پالپ
فیکشن اثر کوئنتین تارانتینو. پالپ فیکشن پُر است از آدمهای
جورواجور و موقعیت های جورواجو. تارانتینو آدم ها را در موقعیت عجیبی قرار
می دهد. آنها را می چلاند تا عکس الاعمل های عجیب از آنها سر بزند. این عکس العمل
ها واقعا عجیب و این موقعیت ها واقعا نفس گیر هستند. تمامی و یا اکثر آدم های پالپ
فیکشن دارای شخصیت و سرشت انسانی گُم شده ای هستند. آنها به راحتی آدم می
کشند، کسی را از بالکن خانه اش پایین می اندازند یا حداقل اش این است که مثل نُقل
و نبات فحش به هم تعارف می کنند اما با همه این احوال همگی دارای اصول و مبانی ای
هستند. نوعی مرام، البته نه از نوع عمومی، بلکه شخصی و من در آوردی. جولز،
گوشت خوک نمی خورد چون خوک را دارای شخصیت و مرامی همپای سگ نمی داند، وینسنت
دوست دارد که سعی کند به همسر رئیسش نظری نداشته باشد و بوچ ساعت موروثی
پدرش از تمام دنیا برایش با ارزش تر است. تارانتینو با کالبدشکافی و عیان
کردن شخصیت های مختلف و نوع جهانبینی شان سعی دارد دوباره انسان خردمند را مرکز
عالم قرار دهد اما این بار با راه و روش پست مدرن. تارانتینو اسطوره هاری
قدیمی را نفی نمی کند اما سعی دارد بگوید شاید به غیر از آن مثال های کلیشه ای که
از اسطوره در ذهنمان جا خوش کرده، نوعی دیگری از اسطوره، حالا هرچند دم دستی هم که
باشند وجود دارد. اسطوره هایی که تا یک لحظه قبل اسطوره نبوده اند. اسطوره هایی با
نقش آفرینی افرادی کاملا عادی. وقتی قیصر، نیم قرن پیش، در فیلمی به
همین نام به خان دایی اش گفت که: «دیگر کسی حال و حوصله شاهنامه خواندن ندارد»، باید می
فهمیدیم که دنیا دارد عوض می شود. باید می فهمیدیم که دیگر نه خبری از آن اسطورها
ایست که با رَخش خود سفرها می کنند و با دیو سیاه و سفید می جنگند و نه آن
خالق هنرمندی وجود دارد که به قول خودش با سی سال رنج خود قومی را زنده کند. زمانه
زمانه فَست فود و اِم پی تری است و مَرکب ها هم به لطافت دیروز نیستند و باید به
جای دست کشیدن به یال سفیدشان، با صدای نخراشیده شان حال کنیم. پست مدرنیسم چیزی
یا جایی است که با آن یا در آن زندگی می کنیم. زمان فشرده شده و هر روز که آفتاب
می زند، شب نشده باید منتظر خبر، رخداد و حتی دگرگونی جدیدی بود. زمانه با سرعتی
چندین برابر قبل به پیش می رود. دیگر نیازی نیست تا سهراب بزرگ شود، گردن
کلفت شود تا با پدر پنجه در پنجه بیندازد. حالا هر روزی که می گذرد هریک از ما
فرصت داشته ایم تا اسطوره شویم. سرعت زمانه ما بالا رفته، جهان کوچک شده و
فاصله ها حتی کمتر از دهکده ای شده. اما انسانها هنوز همان های قبل هستند فقط با
کارکرد و سرعتی متفاوت. باطبع اگر اسطوره ای هم وجود داشته باشد، کارکرد اش همانند
سابق نیست. انسان امروزی همین که بتواند موقعیت خود را در این جهان تشخیص دهد کاری
بس عظیم انجام داده. حالا نجات جهان و بشریت پیش کش. تارانتینو با آگاهی
کامل از این امر گذشته را نفی نمی کند. بوچ را به خانه بازمی گرداند، ساعت
موروثی را برمیدارد، گانگستری را از پای در می آورد ولی وقتی که با مارسلوس
والاس در دادم دو روانی گیر می افتند، وقتی خود را نجات می دهد، مرام انسانی اش
را نشان می دهد. باز می گردد و مارسلوس را تنها نمی گذارد، آن دو سادیسمی
روانی را با یک شمشیر سامورایی از پای در می آورد و مارسلوس را نجات می
دهد. تارانتینو در این واقعه، حتی کارکرد اشیا را هم تغیر می دهد. ساعت طلا
را نماد تمام گذشته و رنج پدر برای دفاع از وطن قرار می دهد و آن را در منفور ترین
حفره بدن یک انسان مخفی می کند. در واقع کارکرد این حفره بدن انسان عوض می شود تا
آنجا که می تواند گذشته و افتخار یک کشور را نجات و در خود جای دهد. تارانتینو
شمشیر سامورایی را که روزی برای خودکشی و دریدن پهلوی صاحب اش بود، برای نجات شخصی
که مورد آزار جنسی قرار گرفته مناسب تر می دادند. بوچ اول یک چَکُش و بعد
یک چوب بیس بال و بعد یک اره برقی را برای انتقام مناسب می داند ولی دست آخر شمشیر
سامورایی را برای انتقام و عمل اخلاقی خود مقدس تر می دادند. عرض شد که تارانتینو و کلا پست
مدرنیسم، گذشته را نفی نمی کنند اما سعی دارند با نوعی دیگر از جهانبینی به ما
حالی کنند که جهان هستی و تمامی ارزش هایش، انواع و اقسام گوناگونی دارد که شاید
هنوز تجربه شان نکرده ایم. شاید هم روزانه تجربه می کنیم و برایشان اهمیتی قائل
نیستیم. سخن آخر: «به نظر من امروزه انسان بر سر دوراهی قرار
گرفته است. با این مسئله رویاروست که آیا وجود مصرف کننده کوری را بر گزیند و
ناگزیر با مارش سرسرختانه فناوری نوین و افزایش بی پایان کالای مادی رویارو شود.
یا در جستجوی راهی باشد که به مسئولیت معنوی برسد. راهی که در نهایت نه تنها ممکن
است به معنی رستگاری شخصی، بلکه نجات جامعه باشد. به عبارت دیگر او بیشتر آماده
است تا زندگی خود را با هستی یک ربات عوض کند» (آندری تارکفسکی)
از
خواب پریده ام با
صدای نعره سگی که این اواخر دیده بودمش سگی
گرسنه که اطعام من را رد کرد و من
... و این
جسمم که
طاقت کشیدن خود را ندارد ... درد
دارم و صدای نگهبان شب که با
دوچرخه سوت کشان نزدیک می آید و من
... و این
جسمم که
طاقت تحمل خود را ندارد ... ضعف
دارم از
خواب پریده ام اینگونه
ام، مواقعی که روحم تَرَک بر می دارد و من
... که
طاقت نوشتن ندارم ... صدای
سگی نمی آید.
Canon 40D, Sigma 18-50, f/3.5, iso 100, exposureTime 1/60s, model: NIKA تقدیم به فرزانه و علیرضا به خاطر حضورشان
خواب دیدم در گلخانه ای قدم می زدم. گلها واقعا زنده. و به من خیره شده بودند. (تقدیم به مرتضا بصراوی)
و حالا در این کمال نشسته ام ریتم زندگی ام را گم کرده ام شعر: چارلز بوکوفسکی / عکس: احسان تحویلیان
نوازنده ای بیرون محوطه مقبره فردوسی. Canon 40D, Sigma 18-50, f/10, iso 100, exposureTime 1/80s
InterTarantinoIsm بيناتارانتينوايسم بعد از چند دهه و
پس از ارائه نظریه بینامتن و عدم اقتدار مولف که سرچشمه اش از دروس زبانشناسی سوسور
و نظریه های پساساختارگرای فرانسوی ژولیا کریستوا شروع شد و بعد تر توسط رولان
بارت وجه ی جدیدی به خود گرفت، حالا دیگر این دو مقوله از حالت نظریه خارج و
به بدیهی ترین مباحث دنیای هنر بدل گشته است که امروزه، با ظهور هنرمندان جدید و خلق
آثار غیر متعارفشان به این امر بیشتر دامن زده اند. این دو مقوله نه اینکه کشف
جدید و چیز تازه ای باشند، بیشتر نوعی نگاه تازه است که در عین صحیح بودن، گذشته را هم نفی نمی کند. البته این
عدم نفی گذشته به معنی قبول داشتن و احترام به آن نیست. پست مدرنیسم است که اینگونه
می خواهد. می خواهد که بی شکل باشد. ما در رَوَند
برخورد و یا تفکر کلاسیک مان به آثار هنری، نوشته ها و اندیشه های متفکران بزرگ را
اصیل می پنداریم. می پنداریم که آنها اولین کسانی بوده اند که راجع به مسائل
پیرامونشان اندیشیده و نوشته اند چون به سندی در رَد آن دسترسی نداریم. اما نظریه
پردازان عصر جدید اینگونه نمی اندیشند، آنها اعتقاد دارند که هیچ متنی (در نظریه
جدید، متن به تنهایی دارای مفهومی بسیط و تقریبا تعریف نشدنی ست و در برگیرنده
ریشه ها و مفهوم های متعددی است) به طور قطع اصیل نیست و شامل پاره متن هایی است
که در درون آن متن اولیه ریشه دوانده اند. بدینسان حتی اندیشه های ارسطو و افلاطون
نیز بدیع و اصیل نیستند. بل نوشته های ایشان در برگیرنده اندیشه ها و مفاهیمی است
که پیش از آن نیز وجود داشته است. رولان بارت اذعان
دارد: «یک متن به لحاظ ریشه شناسی، یک بافته است، یک بافته در هم تنیده و خواننده
این متن را می توان به آدمی پرسه گرد مقایسه کرد.» این جمله بارت این معنا را به
ما می رساند که هیچ گفتار یا نوشتاری به تنهایی معنایی را نمی سازد بلکه معنای آن
در سایه گفتار ها و نوشتار های پیشین ساخته می شود. بدین سان، این رَوَند یک رَوَند
بی انتهاست و در طی زمان و با ارجاعات مختلف متنی، معنای یک متن مرتبا در حال
استحاله است. اینگونه است که در دوره پسامدرن دیگر امکان سخن گفتن از اصالت و
یکتایی اثر هنری خواه یک تابلوی نقاشی باشد و خواه یک رمان و یا یک فیلم سینمایی
وجود ندارد. زیرا آثار هنری به صورتی بسیار آشکار، سرهم بستی از خرده ها و پاره
های از پیش موجودند. به عنوان مثال همین متن حاضر نتیجه ارجاعات به نوشته ها و کتاب
ها و فیلم های مختلف است که در نهایت ایجاد نوعی دانش - هر چند ناقص – می کند.
بطور مشخص بینامتن به هنرمند این امکان را می دهد که گذشته را در پرتو و با وجهه
ای جدید تکرار کند. این تکرار باعث تازه شدن دیدگاه ما نسبت به گذشته و تفسیر مجدد
آن می شود. مفهومی که امروز آن را به عنوان بینامتن می شناسیم، از پی این سوال است
که آیا می توان بدون یاری از گذشتگان اندیشید؟ و یا بدون دسترسی به آثار پیشینیان چیزی
خلق کرد؟ هرچند بینامتن در
آثار هنری میتواند امری کاملا ناخودآگاه و هر هنرمندی بی انکه متوجه باشد به میراث
گذشتگان تکه زده باشد، اما هنرمندان و خالقان نیز می توانند تعمدا و به صورتی
کاملا مشخص و سرهم بندی شده، دست به خلق آثاری زنند که در دنیای هنر دارای جایگاهی
والا باشد. در این میان کوئنتین تارانتینو با آثار سینمایی اش جایگاهی مهم
و کاملا شناخته شده دارد. او پیش از آنکه یاد آور یک هنرمند باشد و نیز آثارش به
عنوان یک اثر هنری دارای ارزش باشد، بیشتر یک شمایل فرهنگی است. شمایلی که از دل
جامعه پاپ و فرهنگ های سخیف و مبتذل - آنچنانکه خودش بدانها عشق می ورزد - سر برآورده
است و تا آنجا پیش رفته که نام او در تیتراژ هر فیلمی از هر کارگردانی کافیست تا
اعتبار و فروش آن فیلم را تضمین کند. او در اویل دهه نود با فیلم های سگ های
انباری / Reservoir Dogs و داستان های عامه پسند / Pulp
Fiction دارای اعتبار و
محبوبیت جهانی شد و بدل به یک پدیده بزرگ فرهنگی شد. پوشیده نیست که
ژانر ها محصول نگاه نظام هایی مانند هالیوود به سینماست و با موضوعات مرز بندی شده
مختلف سعی در دسته بندی کردن و محصولی تر کردن فیلمها را دارد. این امر تا سالهای
متمادی به همین منوال باقی ماند تا کارگردان های جوان و بی مهابا در پی افکارات و
دیدگاه پست مدرن سعی بر محو کردن این خطوط و مرزها کردند. در میان این کارگردان ها،
کوئنتین تارانتینو به غیر از محو کردن چنین قرارداد های از پیش تعین شده ای، کار
دیگری نیز انجام داد. او با پس و پیش کردن مرزهای ژانر و با حرکت زیگزاگ در میان
ژانرها، در فیلم هایش به نوع جدیدی از هجو یا پارودی دست پیدا کرد. تارانتینو با
ارجاعات فراوان و وامگیری های فراوان از فیلم های مختلف و با تکه چسبانی های
هنرمندانه ای که فقط از خود او بر می آید، شخصیت ها و موارد فراموش شده ای را از
دل تاریخ بیرون کشید و با شکل و شمایلی جدید آنها را آنچنان آرایید که دیگر شباهتی
به گذشته شان نداشتند. این سبک تارانتینو نه فقط در بازسازی صحنه هایی از فیلم ها
خلاصه می شد بلکه به تمام موارد گسترش پیدا کرد. از به کار گیری بازیگران محبوب
اما فراموش شده گرفته (مانند سونی چیبا و جان تراولتا) تا بازسازی
فیلم های گانگستری و وسترن که دیگر آنچنان محبوبیتی نداشتند. از محور قرار دادن یک
لطیفه در هسته فیلم هایش گرفته (اینکه نوچه هایی مجبور شوند همسر رئیس را بدون
داشتن نظر سوء به گردش برند) تا نمایش افراطی خشونت و رنگ قرمز خون بر پرده سینما.
از پوشاندن لباس راه راه بروسلی به تن یک زن (اوما تورمان) گرفته تا
آوردن دلیلی مستدل اما غیر منطقی برای نامگذاری فیلم هایش (استناد به واژه نامه
آمریکن هریتیج در معنا کردن واژه پالپ فیکشن در اول فیلمی به همین نام). از تفسیر
و روایت چند وجهی آیه های کتاب مقدس توسط یک آدمکش در فیلم پالپ فیکشن تا ارجا
به بعضی از صحنه های فیلم های خودش (دیالوگ های طولانی بازیگران در کافه و رستوران
در فیلم ضد مرگ که نمادی از فیلم سگ های انباری است). تارانتینو می
گوید: «هنرمندان خوب به فیلم های دیگر ادای دین نمی دهند بلکه از آنها می دزدند».
در پس ظاهر خودستایانه این جمله، نکته ای نهفته است و آن چیزی نیست جز نظریه
بینامتن. منظور تارانتینو این است که یک کارگردان معمولی در پی احساسات نوستالژیک
خود ممکن است صحنه ای را مانند آنچه در گذشته در فیلمی مشاهده کرده بازسازی کند.
اما یک هنرمند خوب با گرفتن و پروراندن همان ایده می تواند خلقی جدید داشته باشد
بدون آنکه گذشته را تکرار کرده باشد. یکی از بهترین مثال ها در این ضمینه فیلم درباره
الی ساخته اصغر فرهادی است. شاید درست نباشد که در این متن، مثالی خارج از
دنیای تارانتینو و پست مدرن بیاوریم اما درباره الی آنچنان به ماجرای مایکل
آنجلو آنتونیونی شبیه است و در عین حال آنچنان با ماجرا متفاوت است که میتواند
در حکم یک مثال عالی برای نظریه بینامتن بشمار بیاید. یک مثال منطقی و تارانتینویی
در ضمینه بینامتن می تواند فیلم جکی براون تارانتینو باشد. فیلمی اقتباسی،
از رمان رام پانچ نوشته المور لیونارد. تارانتینو در این فیلم جکی
بِرِک سفید پوست را در نقش جکی براون رنگین پوست معرفی می کند. جدا از
این، تارانتینو در عین وفاداری به رمان، با انتخاب پایانی چند وجهی که از زاویه
دید سه نفر روایت می شود، مهر و امضای معروف خود که بازی با خط روایی زمان است را
به فیلم می زند. عرض شد که
تارانتینو یک شمایل فرهنگی است. یک خرده فرهنگ. از این رو حتی با افت کردن کیفیت فیلم
های اخیرش باز هم جایگاه فرهنگی اش را بخوبی حفظ کرده است. این امر ناشی از دوگانه
بودن جایگاه اوست. جایگاهی که هم جنبه فرهنگی دارد و هم جنبه سینمایی. این دو
جایگاه آنچنان در هم تنیده است که هر کدام را منفک از دیگری نمی توان تصور کرد.
مثالی در این ضمینه است که تارانتینو در مراسم جشنواره کن 1994 که پالپ فیکشن اش
مفتخر به دریافت بهترین کارگردانی شد، در اعتراض به هیات داوران، فیلم قرمز کیشلوفسکی
را لایق این جایزه معرفی کرد و اعلام کرد که داوران چیری از سینما حالیشان نیست.
مثال حاضر تایید رویدادی ست که دو دهه است با آن دست و پنجه نرم می کنیم. پدیده ای
به نام تارانتینو ایسم. ا.ت. |
درباره![]()
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
هفته چهارم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته دوم آذر 1387 پیوند ها
"مکس پین" تحلیل سینمایی
سینمایی (43) |