به زن ها فقط یکبار نگاه کن


به زن/دختر هایی که روزانه می بینیم، فقط باید یکبار نگاه کرد

آنها در خیال زیبا تر هستند

اگر سر بچرخانیم و دوباره نگاه کنیم، تصویر خیالی را هم خراب می کنیم.


پ.ن:

آنچه در نگاه دوم دستگیرت می شود

آنقدر کم است

که قرابتی با نگاه اول ندارد

ماهیت دیگریست

اما همچنان زیباست.

سینما: وقتی زن ها آشپزی نمی کنند


نویسنده ی مرد امروز، که پسر پدران بسیاری است، نومیدانه خود را دیر آمده می یابد؛ نویسنده زن امروز، که دختر مادران معدودی است، خود را یاری گر خلق سنت کارآمدی می یابد که امنون سرانجامبه طور قطع در حال ظهور است. شوالتر


یک خواننده زن در مقایسه با یک خواننده ی مرد، خوانش بینامتنی متفاوتی از سارازین بالزاک ارائه خواهد کرد. بارت


به وضوح دیده ام که همسرم فیلم دشمنان مردم و میامی وایس مایکل مان را عاشقانه دوست دارد و با اینکه بارها این دو فیلم را دیده، یک فِرِم اش را از قلم نمی اندازد. وقتی یک زن چهارچشمی فیلمی را نگاه کند خیلی حرف است. زن ها که به اعتقاد من در زمینه فیلم دیدن یک تروریست واقعی هستند (این کلمه تروریست را در فیلم باشگاه مشت زنی جک به تایلر می گفت، می گفت او در زمینه صنعت غذایی یک تروریست واقعی است). همسران گرامی یک فیلم دو ساعته را در چند جلسه ده دقیقه ای سلاخی (تماشا) می کنند و تازه می گویند ما همینطور که کار های منزل را انجام می دهیم فیلم مان را هم می بینیم و می فهمیم، این شماهستید که چهار چشمی فیلم می بینید و آخر سر هم می گویید چی شد! (این قسمت آخر اش واقعا زور می گوید)


اما همین همسر گرامی، فیلم پالپ فیکشن و بیل را بکش را ذره ای دوست ندارد. فبلمی که محوریت یک زن شاکله اصلی داستانش است. تازه می گوید آن زن حق اش است (منظور عروس فیلم بیل را بکش) که در تابوت زنده به گور شود.


اما برای آن زن و مرد فیلم های دشمنان مردم و میای وایس بار ها می گرید. همانطور که من.

و همینطور که لب ور میچینم، بارها گفته ام چقدر مرد های فیم های مایکل مان و مسعود کیمیایی به هم شبیه اند و به قول یکی از منتقد ها مثل خروس راه می روند و می روند در دل مخمصه.



پ.ن:

یک فکر و ایده تا وقتی بیان نشده است ماهیت کاملی دارد. به عبارتی دیگر وقتی فکر به صورت متن در آمده، ماهیت اولیه خود را از دست می دهد. هم محدود می شود به کلمات یا نُت موسیقی یا قاب های سینمایی و هم تبدیل می شود به ماهیتی جدید که ابزار بیان در آن دخیل هستند.


وقتی این سطر ها را میخواستم بنویسم حالی خوش داشتم. اما وقتی حالا آنها را می خوانم حالتی دیگر دارم که متضاد حالت قبلی است. ایده ام هم محدود و هم تغیر پیدا کرده. خود را در این نوشته ها در نمی یابم. حس می کنم یک مرد سبیل کلفت قجری این افاظات را انجام داده.

رولان بارت ، تارانتینو و چند تای دیگر




همه چیز از آگاهی سرچشمه می گیرد یا به عبارتی همه مشکل ها از سر آگاههی است. وقتی یک بیننده عامی با کمترین معلومات سینمایی، فیلمی مثل پالپ فیکشن را می بیند، برای او این فیلم فقط یک سرگرمی است، داستانی مصور که به فیلم در آمده.

انگار بینامتنیت، یک بازی فکری برای سرگرم کردن جمعیت فرهیخته است. او (همان آدم عامی) از کجا می داند این فیلم ها (مثلا پالپ فیکشن) به چه فیلم های قدیمی و بنجل ی ارجاع بینامتنی دارند. ما ده سال بعد دور هم می نشینیم و سیگار آتش می زنیم و می گوییم: تارانتینو ، جان تراولتا را مثل یک متن بازیافت کرد و از کلیشه قدیمی بازی هایش رهانید و دوباره تبدیل اش کرد به یک سوپر استار تراز اول، با همسری ز.ی.ب.ا و قلعه ای قدیمی که در آن زندگی می کند و کلی خدم و هشم.

بارت هم آن ژیله بافتنی قشنگ یقه هفت اش را می پوشد و می رود پشت میز تحریر اش و می نویسد: هر متنی بینامتن است.